خوش آن دمی که بگذردم در غیاب عشق
خاکسترم خودم و رفیقان نیاز نیست
تا روی سوز سینه بریزند آب عشق
دیگر در این زمانه ی از واقعی تهی
بغض مرا نمی ترکاند حباب عشق
آمد دلم صواب کند زیر و رو شدم
چرخیدم آنقدر که دلم شد کباب عشق
دیگر تمام شد شب اشعار برزخی
آخر خلاص شد غزلم از عذاب عشق
برگو به جمع گربه سیاهان این کویر
نفرین کنند سر بزند آفتاب عشق

من کوله بار بستم از این شهر در به در
باز است گرچه باز در این ورطه باب عشق

****
تنها به این امید که ما را رها کند
تعظیم می کنیم به عالیجناب عشق